از دفتر خاطرات یک دانشجوی رشته ادبیات فارسی...
شنبه
امروز برای انتخاب واحد و انجام مراهل اداری به دانشگاه رفتم. تجربه بسیار جدید و جالب انگیزی بود. مهیط دانشگاه بسیار جذاب و دوست داشتنی است و احساس من می گوید که در اینجا واقعا موفق خواهم نمود. مسئول های دانشگاه خیلی خوش اخلاق و گشادرو بودند و مرا واقعا تحویل گرفتند. وقتی مسئول انتخاب واحد پرونده ام را ملاحضه کرد از من پرسید که با چه سهمیه ای قبول شده ام، و وقتی فهمید که سهمیه شهدا هستم، نگاهی سرشار از تحسین و اهجاب به من نموداند، و زیر لب چیزی گفت که درست متوجه نشدم، اما احتمالا از خوشحالی این بود که اصلاف یک شهید در مقابلش ایستاده اند.
1 شنبه
امروز برای اولین جلسه سرکلاس حاضر شدم. واقعا مفید بود و متالب زیادی یاد گرفتم. استاد ابتدا درباره تاریخچه شعر و ادب فارسی صحبت کرد و بعد معرفی نمونه هایی از شاعرهای قدیمی کرد. اول حافظ شیرازی را معرفی کرد و درباره سرگذشت او با آن درویشی که در مقابل عطاریش در نیشابور مواجه می کند توضیح داد. بعد هم قصه مولوی بلخی با شمس تبریزی را بازشکافانده کرد. واقعا برایم جالب بود. من قبلا تصور کرده بودم که مولوی بلخی مرید مولوی جامی اصفهانی بوده و شعرهایش را درباره او گفته است، و وقتی برای استادمان مسئله را موشکافانده کردم، استاد احتمالا از صحبت هایم متوجه شد که با بقیه دانشجوها فرق هستم و پرسید که با چه سهمیه ای قبول شده ام. برایم خیلی جالب انگیز است که همه متوجه می شوند من از خانواده شهید هستم و احساس می کنم که این از برکت خون پسر عموی پدر شهیدم در زندگی من است که هر روز به سمت موفقیت در مراهل زندگیم بیشتر نزدیک می شوم. حالا درک می کنم که حرفهای مریم چقدر بی معنی بود وقتی می گفت: به تو چه ربطی دارد که پسرعموی پدرت شهید شده است و برکتش کجاست، و نباید از این موقعیتها سوی استفاده کنی! خدا را شکر می کنم که رابته ام را با او قطع کردم. واقعا دختر گمراه و متوهشی بود.
5 شنبه
امروز متوجه شدم که نباید زیاد ضرفیتها و تواناییهایم را متبلور کنم، تا باعث حسادت و رشک دیگران نباشم. وقتی انسان دارای اصتعدادهای متعددی است و از دیگران در حد قابل اعتنایی متبلورتر است، نباید به دیگران نشان دهد تا دیگران احساس حقارت و خودفروریختگانی و ضعف نکنند. امروز بعد از کلاس با یکی از دخترهای همکلاسیم سر صحبت را باز کردم. از روز اولی که او را دیدم احساس کردم که این همان گمشده زندگی من و همان کسی است که باید با او مسیر پیشرقت و نردبان طرقی را سعود کنم. با هم صحبت کردیم و درباره علایقش پرسیدم، اما با رفتاری ناپسند و نکوحیده به من توهین کرد و گفت:عقب مانده! واقعا برایش متاسف شدم.. این موقعیتی بود که می توانست راحکارهای زندگیش را دچار تهولات بنیادگرایی کند. اما چه سود، که بعضی ها بخت و اقبال را درک نمی کنند وقتی در حانه شان را می زند.
شنبه
امروز برایم روز تلخی است. از این دانشگاه و این سیسطم آموزشی ناامید شدم. باور نمی کردم که هتی مسئول های دانشگاه و اساتیدان به من حسودی شوند. با اعلام نطایج پایان ترم مسئول ها مرا خواستند و به من اتلاع دادند که اخراج شده ام ، چون در تمام درس ها افتاده ام. واقعا برایم عجیب است که اساتیدان هم با من دشمنی کرده اند. به این فکر رسیده ام که احتمالا از ابتدا عیادی آمریکا و اسرائیل مراقب من بوده اند و از پیشرفت ها و دستآوردن های من ترسیده اند و این طوطئه شوم را پایه ریزی شده اند. هتی استاد درس تاریخ ادبیات که مرا خیلی دوست داشت و همیشه سر کلاس از من نضر می خواست و برای تشویقم به من لقب آی کیو داده بود هم مرا رد کرد. تازه من برای رئایت ادب به او نگفتم که لقب درستش (ای کیو سان) است نه آی کیو، ولی دریغ از طوطئه، دریغ از طوطئه! مهم نیست، من تا آخرین نفس برای کسب علم و جهاد در راه انقلاب تلاش خواهم کرد و لحظه ای قسور نخواهم ورزید. به قول شاعره معروف سویسی، برطولط برشط: بودن یا نبودن، مساله این است!
پی نوشت: تمامی مطالب نوشته شده واقعی است و از دفتر خاطرات یک دانشجوی سهمیه ای دانشگاه آزاد کلمه به کلمه نقل شده است.
پی نوشت 2: تمامی اسم ها و مکان های موجود در دفتر خاطرات تغییر داده شده و مستعار هستند، تا به کسی در این زمینه آسیب اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، ملی،بین المللی، غیر بین المللی، کهکشانی، کیهانی و هر کوفت و زهرمار دیگری نرسد!
پی نوشت 3: تمامی مطالب موجود در پی نوشت 1 و 2 را از خودمان در آورده بودیم، ولی مطمئنیم که داستان ما با کم کردن مقادیری پیاز داغ در ایران مصداق های متعددی دارد.
پیر شید!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۸ ب.ظ توسط محمد بی نام
پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٦ ب.ظ توسط محمد بی نام
شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٢ ب.ظ توسط محمد بی نام
پنجشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٦
مطلب مهم!
با سلام و عرض ادب و ارادت و محبت و بوی خوش آشنایی، و ضمن تسلیت به مناسبت شهادت برخی بزرگان که خیلی مسئله مهمی است و ما باید بیشتر و بیشتر به آن بپردازیم، و متاسفانه بسیاری از افراد سودجو و منافق و مزدور و غیره اصلا به آن اهمیت نمی دهند، و عرض تبریک به مناسبت ورود ریاست محترم جمهور به سنگال، و عرض تسلیت شدید و اظهار همدردی با مصیبت دیدگان به مناسبت مصدومیت رونالدو، و آرزوی شفای عاجل برای این بازیکن تاثیرگذار دنیای فوتبال، آدم باید مواظب سلامتی خودش باشد و ما به همه عزیزان فوتبالدوست توصیه می کنیم که در زمین فوتبال مراقب خود باشند تا خدای نکرده به عاقبت مخوف این بازیکن دچار نشوند، و همچنین عرض تبریک به مناسبت پیروزی هسته ای جمهوری اسلامی، و آرزوی پیروزی های هسته ای و غیر هسته ای هر چه بیشتر برای کشورمان، و ضمن عرض تسلیت به مناسبت صدور قطعنامه ظالمانه شورای امنیت که باردیگر خودفروخته بودن اعضای خبیث این شورا را به اثبات رساند، و ضمن عرض تبریک به همه خانواده ها به مناسبت هایی که ممکن است برایشان پیش آمده باشد، و تسلیت به بقیه خانواده ها به مناسبت مناسبت هایی که احتمالا برایشان پیش آمده است، و تاکید بر اینکه چقدر مهم است آدم اول مطلب مهمی که می خواهد بنویسد با دیگران همدردی کند و در شادیشان شریک شود و به احساساتشان احترام بگذارد......... یادمان رفت چه مطلب مهمی میخواستیم بنویسیم!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٦ ب.ظ توسط محمد بی نام
جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦
داستان ترسناک
پی نوشت: متاسفانه داستان به قدری وحشتناک و هیجانی بود که ما جوگیر شدبم، این هیجان و جو ما به بمونی عزیز هم سرایت کرد و ایشان دستپاچه شد و نتوانست خوب نشانه گیری کند و در نتیجه به لقاءالله پیوست، و ما امکان ادامه دادن داستان و درگیر کردن شما در دیگر ماجراهای جذاب و ترسناک این زوج جوان را پیدا نکردیم. اما از این داستان کوتاه چند نتیجه اخلاقی می گیریم. اول اینکه به جنگلی که درختهایش تکان های مرموز می خورند وارد نشویم. دوم: وقتی این قدر خلاقیتمان زیاد بود که در کیف پول کاراکتر اصلی داستان، آر پی جی 7 مخفی کردیم، حداقل چند گلوله اضافی هم کنارش جاسازی کنیم تا به چنین سرنوشت مخوفی دچار نشود! سوم : سعی کنیم به توصیه های همسر دلبندمان گوش فرا دهیم! چهارم : توصیه های ایمنی را جدی بگیریم! (البته اگر منصف باشید فیلمنامه ما از بسیاری از فیلمنامه های ترسناک هالیوودی با ارزش تر بود. نبود؟!)
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ توسط محمد بی نام
سهشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦
شرح شعر ۱
امروز تصمیم گرفتیم برای کمک به یکی از هنرهای در حال احتضار فعالیت کنیم و یک شعر فولکلور را شرح دهیم. از آنجایی که اشعار فولکلور معمولا غلط انداز هستند و ظاهرا معنای عمیقی ندارند در حالی که دارای معانی بسیار پیچیده و عمیقی هستند، تصمیم گرفتیم برای نمونه به شرح یکی از این اشعار مبادرت نماییم. به امید اینکه این حرکت انقلابی ما بشریت را از خواب بیدار کند.
1. آهای دختر چوپون : شاعر با به کار بردن لفظ "آهای" در ابتدای شعر، خواسته است نشان دهد که معشوقه اش فهم و شعور درست و حسابی ندارد و لیاقتش همان است که با کلمه "آهای" ندا داده شود. همچنین به ما می فهماند که چه بدبختی ها که نکشیده است و چه مصائبی که متحمل نشده است و اشاره می کند که برای به دست آوردن دل معشوق، استخوان های افقیش عمودی شده اند! البته برخی محققین معتقدند به کار بردن این لفظ در ابتدای جمله معنایی کاملا معکوس دارد، و آن این است که خود شاعر فهم و شعور درست و حسابی ندارد و نمی داند چطور معشوقه اش را صدا بزند و از غم روزگار شکوه کند. و همچنین نشان دهنده بدبختی معشوقه فلک زده شاعر است که از بین این همه آدم معمولی و مودب گرفتار اینچنین شاعر بی ادب و نفهمی شده است و حتی برخی دانشمندان و پژوهشگران پا را فراتر گذاشته و مدعی شده اند که این لفظ به پیشنهاد معشوقه مورد نظر در ابتدای شعر قرار داده شده تا نشان دهنده دردها و زجرهای او باشد.
دقیقا نمی توان تعیین کرد مقصود شاعر از "دختر چوپون" چیست. این که معشوقه او دختری است که کارش چوپانی است، یا دختر یک چوپان است، با چوپانی است که دختر یک چوپان دیگر است؟ حتی برخی محققین ذکر کرده اند که احتمالا به کار بردن لفظ "چوپون" در ادامه شعر نشانه دیگری است از شکوه های شاعر از ریخت و قیافه و فهم و درک معشوقه اش و لفظ چوپون اینجا مجاز است. مانند این که شما کسی را صدا زده و بگویید: "اوی مرتیکه!" این فرضیه دارای یک اشکال اساسی است و آن این که شاعر در ادامه به دشت و دمن و صحرا و چارقد گلدار و غیره اشاره کرده است، و بعید است که همه این اشارات، مجازی باشد. از بین فرضیه های مطرح شده به نظر می رسد منطقی باشد اگر بپذیریم که پدر معشوقه شاعر چوپان است و دختر نیز به تبعیت از پدر چوپانی می کند. بیت : پسر کو ندارد نشان از پدر ... .
2. آهای دختر چوپون : تکرار مصراع اول توسط شاعر سبب بروز اختلافات بسیاری بین محققین شده است. گروهی معتقدند تکرار در اینجا نشانه ای است از تاکید شاعر بر شکوه های توهین آمیزش در مصراع ماقبل و اینکه معشوقه اش چنین است و چنان است و غیره. اما گروه دوم در جهت عکس معتقدند که شاعر احتمالا در زمینه ریاضی مطالعاتی داشته است و خواسته است به این ترتیب مصراع منفی اول را با استفاده از این مصراع مثبت کند. فرضیه دوم دارای ضعفهای بسیاری است، از جمله اینکه شاعر اگر ریاضی بلد بود وضعیت مالیش را محاسبه می کرد و به جای گفتن چنین شعرهای درپیتی(که برای شرح دادنش ما باید برطرف شویم!) به افتتاح فروشگاههای زنجیره ای یا شرکتهای هرمی می پرداخت. فرضیه دیگری که مطرح می شود این است که شاعر به دلیل نبود قافیه و برای پرهیز از به جفنگ آمدن مصراع را تکرار کرده است، اما این فرضیه نیز خودش را رد می کند، چرا که شعر شاعر هم اکنون به اندازه کافی جفنگ هست و بعید است به هر شکلی از این جفنگ تر شود! لازم به ذکر است که در بعضی نسخه ها مصراع دوم "آهای دخمل چوپون" ذکر شده است که اگر این یکی درست باشد می توان گفت شاعر خیرسرش کمی خلاقیت هم داشته است!
3. دل دیوونمو کشوندی تو دشت و بیابون : مشخص نیست چرا شاعر به مسئله ای بدیهی مانند دیوونه بودن دل خود اشاره کرده است. اما در مورد مقصود شاعر از "کشوندن" دانشمندان هنوز به نتیجه قطعی نرسیده اند. گروهی معتقدند کشوندن دل نوعی ورزش باستانی بوده که در آن دل ورزشکار به نواحی مختلف حمل می شده و ورزشکار تلاش می کرده در این مدت زنده بماند. اما چون شاعر به دیوونه بودن دل خود اشاره کرده و از آنجایی که دیوانه ها ورزش باستانی انجام نمی دهند، بعید به نظر می رسد این نظریه درست باشد. اشاره شاعر به "کشونده" شدن دلش در دشت و بیابان توهین آشکار دیگری است به معشوقه اش، شخصیت والای زن در طول تاریخ، مولانا فاطمه رجبی و قدوتنا عشرت شایق و غیره! شاعر به این ترتیب یک بار دیگر معشوقه اش را تحقیر می کند و به یاد او می آورد که چگونه در دشت و بیابان با سگ گله و گوسپند و علف دمخور بوده است و حالا که روزی دوبار کلاس آیروبیک می رود و شبها بدون ماسک ماست لالا نمی کند و هفته ای 3 بار دماغش را جراحی پلاستیک و نایلون و آلومینیوم می کند، نباید گذشته ها را از یاد ببرد و زیر سرش بلند شود!
4. از این سو... به اون سو... : اشاره زننده شاعر در این نقطه مهم از شعر، مناقشات بسیاری را بین دانشمندان و محققین و کارشناسان و غیره برانگیخته است. اکثر دانشمندان معتقدند که اشاره شاعر در اینجا به اجرای حرکات موزون یا "از این سو به اون سو رفتن" است و این نشان دهنده اوج گمراهی و خباثت شاعر مورد نظر است! اما برخی محققین ضمن مخالفت شدید با این اتهام ادعا می کنند که مقصود شاعر تنها جابجا شدن از این سو به آن سوی دشت و بیابان است و اشاره او تنها به سختیهایی که برای به دست آوردن دل معشوقه بی فرهنگ و چوپان صفتش کشیده است! هر دو فرضیه دارای دلایلی قوی است و از آنجایی که از نظر ما هرکسی متهم است مگر این که خلافش ثابت شود، فرضیه اول منطقی تر است!!
ادامه شرح در فرصتهای آینده.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٠ ق.ظ توسط محمد بی نام
دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦
طلوع دوباره ما(آرماگدون وبلاگی!)
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٧ ب.ظ توسط محمد بی نام
شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥
فلسفه ازدواج و كنترل جمعيت
امروز داشتم به فلسفه كلي و مبنايي ازدواج فكر مي كردم. البته تجربيات عملي من در اين زمينه مساوي صفر است، چرا كه هنوز كسي حاضر نشده ريسك زندگي كردن با موجود عجيب و غريبي مثل مرا بپذيرد! اما بالاخره هركسي در اين زمينه مطالعات و نظرات و غيره هايي! دارد. معمولا در ممالك اسلامي وقتي مي خواهند هدف ازدواج و تشكيل زندگي را توضيح دهند، چند پارامتر اصلي را چنين ذكر مي كنند: توليد نسل، برآورده كردن نيازهاي جنسي، جلوگيري از ترويج فساد، كمك به ساختن آينده براي جامعه و اينا!. هميشه وقتي اين بحث از ديد اسلامي آن مطرح مي شود جوانهاي تحصيلكرده و روشنفكر با آن مخالفت مي كنند و معتقدند اين خيلي متحجرانه است كه ما فقط فكر توليد بچه و برطرف كردن نيازهاي جنسي باشيم و اين وحشيانه است و نشان از بي احساسي و بربريت و غيره است! نگاه روشنفكري و شايد به نوعي شاعرانه تر به قضيه، كامل كردن شخصيت و لذت بردن از عشق و تفاهم است. من وقتي به اين دو نگاه فكر مي كنم، تفاوت را تنها در شيوه بيان مي بينم! در واقع، وقتي كسي مدعي مي شود كه هدف از ازدواج توليد نسل نيست و برطرف ساختن نيازهاي جنسي(به عنوان يك غريزه طبيعي بشري) هم چندان مهم نيست، فقط حاضر نيست از ديد قانوني و حقوقي به اين مسئله نگاه كند و مسئله را به شكلي احساسي مي بيند. وقتي به ازدواج بدون تعارف و كاملا صريح و ساده نگاه كنيم، مي بينيم كه ازدواج بدون داشتن ارتباط جنسي و برطرف كردن آن ممكن نيست! تا حالا ديده ايد زني با يك مرد كاملا ناتوان از لحاظ شهواني ازدواج كند؟! يا مثلا ديده ايد زن و مردي با هم ازدواج كنند با اين شرط ضمن عقد كه هيچ رابطه جنسي با هم نداشته باشند؟! رابطه جنسي هم قسمتي از ازدواج است، و بسيار هم مهم است. روانشناسان خانواده معمولا در كتب و نظراتشان يك مشكل بسيار مهم بين زن و شوهر را اين مي دانند كه طرفين شيوه درست برقراري رابطه جنسي را نمي دانند و قادر نيستند طرف مقابل را ارضا كنند. بسياري اوقات اين مشكل منجر به جدايي هم مي شود. نكته ديگري كه در كتب مربوط به اين مسائل مي توان يافت اين است كه ارضا نشدن نياز شهواني فرد به شيوه درست آن، باعث بروز مشكلات روحي و شخصيتي فراوان مي شود. نمونه هايي مانند بيزاري از جنس مخالف، افسردگي، بي ارادگي، تزلزل و عدم ثبات شخصيت و رفتار. از طرف ديگر، توليد نسل هم يكي از پايه هاي مهم ازدواج است. چند مورد مي توان پيدا كرد كه زن و مردي به خاطر بچه دار نشدن از هم جدا شده اند؟ حتي در اروپا و آمريكا هم چنين مواردي يافت مي شود. در عين حال، اگر خانواده اي صاحب بچه نشود، يكي از مهمترين اركان تشكيل دهنده خانواده كم است. خانواده اي كه پدر و مادرش تربيت كردن و بزرگ كردن بچه را تجربه نكنند، و داشتن فرزند را احساس نكنند، مطمئنا نقص مهمي دارد.
با اين اوصاف، نگاه هر دو گروه به اين قضيه، فقط از دو زاويه متفاوت و با بياني متفاوت است، وگرنه اصل قضيه تقريبا يكي است و تفاوت چنداني بين آنها نمي توان يافت.
از آنجايي كه من مقداري مرض سياست زدگي هم دارم و نمي توانم مثل بچه آدم يك بحث اجتماعي را مطرح كنم، اين وسط اشاره اي هم مي كنم به سخنان احمدي نژاد درباره توليد نسل. اگر منظور احمدي نژاد آنگونه كه غلامحسين الهام مي گويد اين باشد كه "كنترل جمعيت مسئله مهم و حياتي براي ايران نيست"، بايد گفت كه اين بار احمدي نژاد نكته خوبي را مطرح كرده و واقعا هم كنترل جمعيت جاي بحث و نقد بسيار دارد و الزاما مسئله اي مثبت و درست نيست. حالا اين كه اين نظريه را آقاي احمدي نژادي مطرح كرده كه معمولا تئوري هايش باعث بحث و جنجال و خنده و تفريح مردم مي شود، دليل نمي شود كه بلافاصله آن را رد كنيم و نطريه عكس را بپذيريم.
تا بعد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٥ ق.ظ توسط محمد بی نام
یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
پيشنهادات سازنده
در راستاي الحاق سازمان مديريت و برنامه ريزي به استانداري ها و و با توجه به فعاليت هاي بسيار مفيد دولت فخيمه، پيشنهادات زير جهت ملاحظه مسئولين محترم به سمع و نظر و غيره مي رسد:
- همه بانك هاي كشور در صندوق مهر رضا ادغام شوند. به اين ترتيب براي دادن وام ازدواج هيچ مشكلي نخواهيم داشت و ملت مي توانند ۱۰۰ ميليون ۱۰۰ ميليون وام ازدواج بگيرند.
- كليه كارخانه ها و واحدهاي صنعتي و تجارتي كشور زير مجموعه سپاه شوند تا سپاه مجبور نشود براي گرفتن قراردادهاي مختلف از دست رقبا خودش را جر بدهد و رقبا تبديل به رفقا شوند! همچنين نيازي به صرف هزينه براي برگزاري مناقصه هاي فرمايشي هم نيست و همه پروژه ها اتوماتيك به سپاه واگذار مي شوند.
- مجلس شوراي اسلامي در وزارت كشور ادغام شود و نمايندگان مجلس به عنوان كارمندان وزارت كشور انجام وظيفه كنند تا لايحه ها و طرح هاي دولت به سرعت تصويب شوند و اينقدر وقت براي بررسي بيخود لوايح دولت صرف نشود.
- قوه قضائيه در وزارت دادگستري ادغام شود تا تعقيب مخالفين فضول و به دردنخور دولت سريعتر انجام شود و آقاي شاهرودي هم از صحبت هاي بيخود و بيجهت معاف شود!
- مجمع تشخيص مصلحت نظام با عنوان وزارت مصالح(ترجيحا ساختماني!) زير نظر دولت انجام وظيفه كند تا اختلافي بين دولت و ديگر نهادها پيش نيايد و اگر هم پيش آمد به سادگي حل! شود.
- بيت رهبري هم در كاخ رياست جمهوري ادغام شود تا رهبر مجبور به دادن اين همه راهكار براي هدايت مملكت نباشد و رئيس جمهور به راحتي كار خود را انجام دهد!
- يك چند تا ادغام ديگر هم در ذهنم بود كه يادم رفت! ببخشيد!
تابعد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ق.ظ توسط محمد بی نام
دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥
شلم شوربا!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢۳ ب.ظ توسط محمد بی نام
