نورافشانی های ما


از دفتر خاطرات یک دانشجوی رشته ادبیات فارسی...

شنبه

امروز برای انتخاب واحد و انجام مراهل اداری به دانشگاه رفتم. تجربه بسیار جدید و جالب انگیزی بود. مهیط دانشگاه بسیار جذاب و دوست داشتنی است و احساس من می گوید که در اینجا واقعا موفق خواهم نمود. مسئول های دانشگاه خیلی خوش اخلاق و گشادرو بودند و مرا واقعا تحویل گرفتند. وقتی مسئول انتخاب واحد پرونده ام را ملاحضه کرد از من پرسید که با چه سهمیه ای قبول شده ام، و وقتی فهمید که سهمیه شهدا هستم، نگاهی سرشار از تحسین و اهجاب به من نموداند، و زیر لب چیزی گفت که درست متوجه نشدم، اما احتمالا از خوشحالی این بود که اصلاف یک شهید در مقابلش ایستاده اند.

1 شنبه

امروز برای اولین جلسه سرکلاس حاضر شدم. واقعا مفید بود و متالب زیادی یاد گرفتم. استاد ابتدا درباره تاریخچه شعر و ادب فارسی صحبت کرد و بعد معرفی نمونه هایی از شاعرهای قدیمی کرد. اول حافظ شیرازی را معرفی کرد و درباره سرگذشت او با آن درویشی که در مقابل عطاریش در نیشابور مواجه می کند توضیح داد. بعد هم قصه مولوی بلخی با شمس تبریزی را بازشکافانده کرد. واقعا برایم جالب بود. من قبلا تصور کرده بودم که مولوی بلخی مرید مولوی جامی اصفهانی بوده و شعرهایش را درباره او گفته است، و وقتی برای استادمان مسئله را موشکافانده کردم، استاد احتمالا از صحبت هایم متوجه شد که با بقیه دانشجوها فرق هستم و پرسید که با چه سهمیه ای قبول شده ام. برایم خیلی جالب انگیز است که همه متوجه می شوند من از خانواده شهید هستم و احساس می کنم که این از برکت خون پسر عموی پدر شهیدم در زندگی من است که هر روز به سمت موفقیت در مراهل زندگیم بیشتر نزدیک می شوم. حالا درک می کنم که حرفهای مریم چقدر بی معنی بود وقتی می گفت: به تو چه ربطی دارد که پسرعموی پدرت شهید شده است و برکتش کجاست، و نباید از این موقعیتها سوی استفاده کنی! خدا را شکر می کنم که رابته ام را با او قطع کردم. واقعا دختر گمراه و متوهشی بود.

5 شنبه

امروز متوجه شدم که نباید زیاد ضرفیتها و تواناییهایم را متبلور کنم، تا باعث حسادت و رشک دیگران نباشم. وقتی انسان دارای اصتعدادهای متعددی است و از دیگران در حد قابل اعتنایی متبلورتر است، نباید به دیگران نشان دهد تا دیگران احساس حقارت و خودفروریختگانی و ضعف نکنند. امروز بعد از کلاس با یکی از دخترهای همکلاسیم سر صحبت را باز کردم. از روز اولی که او را دیدم احساس کردم که این همان گمشده زندگی من و همان کسی است که باید با او مسیر پیشرقت و نردبان طرقی را سعود کنم. با هم صحبت کردیم و درباره علایقش پرسیدم، اما با رفتاری ناپسند و نکوحیده به من توهین کرد و گفت:عقب مانده! واقعا برایش متاسف شدم.. این موقعیتی بود که می توانست راحکارهای زندگیش را دچار تهولات بنیادگرایی کند. اما چه سود، که بعضی ها بخت و اقبال را درک نمی کنند وقتی در حانه شان را می زند.

شنبه

امروز برایم روز تلخی است. از این دانشگاه و این سیسطم آموزشی ناامید شدم. باور نمی کردم که هتی مسئول های دانشگاه و اساتیدان به من حسودی شوند. با اعلام نطایج پایان ترم مسئول ها مرا خواستند و به من اتلاع دادند که اخراج شده ام ، چون در تمام درس ها افتاده ام. واقعا برایم عجیب است که اساتیدان هم با من دشمنی کرده اند. به این فکر رسیده ام که احتمالا از ابتدا عیادی آمریکا و اسرائیل مراقب من بوده اند و از پیشرفت ها و دستآوردن های من ترسیده اند و این طوطئه شوم را پایه ریزی شده اند. هتی استاد درس تاریخ ادبیات که مرا خیلی دوست داشت و همیشه سر کلاس از من نضر می خواست و برای تشویقم به من لقب آی کیو داده بود هم مرا رد کرد. تازه من برای رئایت ادب به او نگفتم که لقب درستش (ای کیو سان) است نه آی کیو، ولی دریغ از طوطئه، دریغ از طوطئه! مهم نیست، من تا آخرین نفس برای کسب علم و جهاد در راه انقلاب تلاش خواهم کرد و لحظه ای قسور نخواهم ورزید. به قول شاعره معروف سویسی، برطولط برشط: بودن یا نبودن، مساله این است!

پی نوشت: تمامی مطالب نوشته شده واقعی است و از دفتر خاطرات یک دانشجوی سهمیه ای دانشگاه آزاد کلمه به کلمه نقل شده است.

پی نوشت 2: تمامی اسم ها و مکان های موجود در دفتر خاطرات تغییر داده شده و مستعار هستند، تا به کسی در این زمینه آسیب اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، ملی،بین المللی، غیر بین المللی، کهکشانی، کیهانی و هر کوفت و زهرمار دیگری نرسد!

پی نوشت 3: تمامی مطالب موجود در پی نوشت 1 و 2 را از خودمان در آورده بودیم، ولی مطمئنیم که داستان ما با کم کردن مقادیری پیاز داغ در ایران مصداق های متعددی دارد.

پیر شید!


محمد بی نام

 

باتوجه به پاسخ نویسنده وبلاگ چرا، و اینکه این وبلاگ محل یادداشتهای شخصی و پراکنده من است، پاسخ ایشان را در وبلاگی با همین آی دی در بلاگفا درج کرده ام.
لینک وبلاگ : http://mszi.blogfa.com/ 

محمد بی نام

 

مطلب زیر به درخواست یکی از دوستان و برای تحلیل مطالبی در نقد احادیث(در وبلاگ http://chera2chera.blogfa.com/cat-2.aspx) نگاشته شده است. قبل از مطالعه مطلب، مراجعه به وبلاگ مذکور برای فهم موضوعات الزامی است.
1. اگر به ساختار کلی و محتوایی مطالب ذکر شده درباره احادیث و نحوه اقتباس از سنت نبوی توجه کنیم، مطالب مطرح شده تا حدود بسیاری(اگر نگوییم دقیقا) درست هستند. آنچه به صورت اجمال در این باب مطرح شده است حاوی این نتایج است که:
الف. اولین منبع ما برای شناخت و فهم دین اسلام قرآن است.
ب. دومین منبع برای شناخت دین احادیث نبوی است، با این تفاوت که احادیث نبوی خطاپذیر و تحریف شدنی هستند و استقرا و استنتاج از آنها نیازمند بررسی دقیق و آشنایی به "علم الرجال"(علم تعیین صحت و سقم حدیث) است.(لفظ "علم الرجال" از نویسنده مطلب است،این اصطلاح، متعلق به یکی از اجزاء علم تعیین صحت و سقم احادیث است نه این علم به شکل عام)
ج. سومین منبع یعنی کتب تاریخ و سیرت نبوی نیز دارای اعتبار و ارزش است، اما برای بررسی و نتیجه گیری از آن دقت و موشکافی بیشتری لازم است، چرا که تدوین و شکل گیری این کتب و منابع با موشکافی کمتری از سوی علمای اسلام همراه بوده و احتمال ورود روایات دروغین در آن بیشتر است.این 3 بخش مطرح شده، کاملا درست و منطقی است.
2. پس از این قسمت، نویسنده به آسیب شناسی فهم فعلی علمای مسلمان و تقسیم بندی انواع جهت گیری ها درباره قرآن و سنت پرداخته و سپس راهکارهایی برای اصلاح فهم مسلمین از دین ارائه داده است. با مطالعه این بخش می توان به نوع نگاه نویسنده به سادگی پی برد. نویسنده در این بخش مانند بسیاری از دیگر دینداران روشنفکر معاصر(شاید اصطلاح روشنفکر به معنای دقیق آن در اینجا دارای مصداق نباشد، اما به دلیل رواج آن،معنا را به درستی منتقل می کند) و به دلیل عدم اطلاع کافی از دیدگاههای مختلف اسلامی، در گروه بندی عقاید و نقد آنان دچار اشتباهاتی شده است. مختصرا به نکاتی در این باره اشاره می کنم:
الف. نویسنده موضع گروهی موسوم به "اهل حدیث" را تعصب سنتی و قرار دادن حدیث به منزله وحی و تبعیت بی چون و چرا از آن توصیف کرده و مدعی شده است که این گروه به هر حدیثی عمل می کنند خصوصا اگر در منابع معتبر ذکر شده باشد. این ادعا به تمام معنا بی ارزش است! به نظر می رسد نویسنده تمام اطلاعات خود در باب اهل حدیث را از منابع شیعه و یا روشنفکران می گیرد و از عقاید اهل حدیث کاملا بی اطلاع است. اهل حدیث در پذیرش احادیث صحیح سختگیر و دقیق هستند و اتفاقا گاه در این باب به افراط متهم می شوند. هیچ حدیثی را بدون تحقیق درباره صحت و سقم آن نمی پذیرند و از نام این گروه(اگر بتوان آنان را گروهی خاص دانست) پیداست که متخصصین علم حدیث هستند. اما اینکه احادیث را به منزله وحی قرار می دهند نیز نادرست است. برای این افراد(یا عموما اهل سنت) عمل به حدیث "صحیح" واجب است و این مذهب و روش همه علمای بزرگ تاریخ اسلام بوده است، همانگونه که امام مالک بن انس(رحمه الله) می فرماید: (اذا صح الحدیث فهو مذهبی). اما کسی از علمای علم حدیث تاکنون حدیث را هم ردیف قرآن قرار نداده و برای آن اعتبار وحی را قائل نشده است. آنچه درباره تعصب و جمود فکری "اهل حدیث" مطرح می شود، معمولا ناشی از کم اطلاعی و ضعف در تحقیق و بررسی است. هر چند تندروی و افراط در عمل به احادیث امری نکوهیده است و متاسفانه در میان برخی متخصصین حدیث مشاهده می شود، اما تعمیم دادن آن به همه متخصصین حدیث و علمای این مسلک بی انصافی است، و مراجعه به کتب و تحقیقات این افراد نشان می دهد که دلایل آنان برای حجت دانستن حدیث صحیح قوی و قابل اعتناست.
ب. پس از تعریف نادرستی که نویسنده از مسلک اهل حدیث ارائه داده است، در تعریف موضع دوم که به اعتقاد ایشان بجا، درست، دقیق و علمی و آگاهانه و حکیمانه است، به صفاتی کاملا درست و قابل قبول برای یک محقق دینی اشاره کرده است. از جمله نگاه اجتهادی و موشکافانه به روایات و احادیث، عدم پذیرش روایات نادرست، دوری از تعصب و احاطه به علم الرجال و دیگر علوم مرتبط به حدیث و سیرت. تمامی این صفات لازمه هر تحقیق و برازنده هر محققی است و کاملا پسندیده و قابل تحسین. اما زمانی که نویسنده به ارائه نمونه هایی از علمای دارای چنین خصوصیاتی می پردازد، باز تناقض و همچنین کم اطلاعی او در این زمینه آشکار می شود. نویسنده این صفات را در سید جمال الدین افغانی و اوج آن را در سید قطب متجلی می بیند. ذکر این دو نمونه به خوبی نشان می دهد که نویسنده یا با کتب و تحقیقات این دو عالم ناآشناست، یا از "علم الرجال"، "اجتهادات صحیح و موشکافانه"، و احاطه به علوم حدیث تصور درستی ندارد. در مورد سید جمال الدین افغانی(یا اسدآبادی)، و مولفاتش نمی توانم به دقت اظهارنظر کنم، چون مطالعه ای در این زمینه نداشته ام، اما مهمترین انتقاد و اعتراض متخصصین حدیث(یا به زعم نویسنده "اهل حدیث") به او، استنادات نادرست و نتیجه گیری های اشتباه از احادیث است، و آن را نیز محصول عدم اطلاع ایشان از علوم حدیث و عدم پایبندی به اصول بررسی و استنتاج از احادیث می دانند. حتی برخی محققین تا آنجا پیش رفته اند که سید جمال الدین را متهم به نفاق و سوءاستفاده عامدانه از احادیث می کنند و معتقدند هدف او گمراه کردن مسلمین بوده است!(مقصودم از طرح این مسئله تایید یا تکذیب آن نیست. مسئله این است که عدم تخصص او در علوم حدیث تا جایی در اعتقاداتش مشاهده می شود که او را متهم به تجاهل و نفاق نیز کرده اند)نمونه دوم یعنی سید قطب، تقریبا شرایطی مشابه دارد.  تلاش ها و مجاهدات شهید سید قطب(رحمه الله) بر کسی پوشیده نیست و انتقاد از او هرگز به معنای زیر سوال بردن اخلاص و مجاهدت یا متهم کردن ایشان نیست. اما سید قطب نیز به دلیل تخصص ناکافی در نتیجه گیری از روایات و اعتماد به احادیث و روایات ضعیف و منکر و موضوع، در نتیجه گیری ها و بحث های خود(خصوصا مباحث تاریخی) دچار اشتباهاتی شده است که نمی توان از آن گذشت و او را متخصص در این زمینه دانست. کافی است به نتیجه گیری او درباره خلافت عثمان بن عفان(رض) و حکم به اینکه خلافت او همسو با منهج و روش شیخین نبوده و دچار گمراهی ها و اشتباهاتی شده است مراجعه کنیم تا پی ببریم که او در این نتیجه گیری ها و هنگام ذکر نمونه ها، به روایات تاریخی منکر و موضوع بسیاری اعتماد کرده و به همین دلیل تا جایی پیش می رود که خلافت حضرت عثمان(رض) را بر خلاف سنت نبوی و حکومتی نامشروع می داند(مفهوم و مضمون کلام)! یا موضع او در مورد معاویه(رض) نیز متکی بر روایات منکر و نادرستی است که معاویه را از صحابی که اشتباهاتی مرتکب شده است، تا حد فردی منافق و قدرت طلب تنزل می دهد. غرض از ذکر این مسائل مذمت سید قطب نیست و علمایی که این اشتباهات را تذکر داده اند برای او طلب مغفرت می کنند، اما ذکر این نکات نشان می دهد که الگوهای نویسنده مطلب و همفکران ایشان در اجتهاد صحیح و احاطه به علوم حدیث نادرست و ناشی از کم اطلاعی و ضعف در تحقیق است.
3. برای پرهیز از طولانی شدن کلام، به عنوان مطلب پایانی، لازم می دانم توضیح دهم که تفاوت دیدگاه نویسنده مطلب و بسیاری از روشنفکران و محققین معاصر با علمای "سنتی"(به زعم نویسنده) را می توان تنها در یک مسئله خلاصه کرد: تعیین اولویت بین عقل و نقل. روشنفکران معاصر و البته بسیاری از فرقه ها و محققین در تاریخ اسلام عقل را معیار مطلق سنجش احادیث و نصوص دینی قرار می دهند(به بیان دیگر عقل را بر نقل مقدم می دانند) و با این نگاه، بسیاری از احادیث و روایات را به دلیل مغایرت با علوم امروز رد می کنند و اهل حدیث را به تعصب و جمود فکر متهم می کنند. در مقابل، علمای سنتی اسلام نص هر حدیث و روایت صحیحی را مقدم بر عقل می دانند و هر جا امکان تعقل و اجتهاد و نتیجه گیری منطقی از نصوص وجود داشته باشد، آن را مجاز می دانند. اما در این زمینه نصوص دینی را بر مسائل عقلی و پیشرفت های علمی مقدم می دانند، و حدیث صحیح را به دلیل عدم تطابق با عقل رد نمی کنند. لازم است اشاره کنم که برای فهم منهج علمای حدیث و نگاه آنان به مسئله عقل و نقل، مطالعه کتب شرح حدیث یا مختلف الحدیث الزامی است. آنجا که متخصصین حدیث(در نوع دوم)، دو حدیث کاملا متناقض (اما صحیح) را در مقابل هم قرار داده و این تناقض را توضیح داده و تحلیل می کنند(یک نمونه بسیار مفید در این زمینه کتاب "مشکل الآثار" امام طحاوی(رحمه الله) است). همچنین این تصور که علمای حدیث در نتیجه گیری های خود اعتنایی به تعقل و استدلال ندارند نیز نادرست است. کافی است اشاره کنم که بسیاری از محدثین تاریخ اسلام همزمان در اصول فقه نیز متخصص هستند(و نیازی به تذکر نیست که اصول فقه یک علم 100% عقلی است). ملخص کلام اینکه اهل حدیث عقل را رد نمی کنند، اما عقل را در درجه دوم پس از نصوص قرار می دهند و هیچ نص ثابت و صحیحی را به دلیل تعارض با عقل رد نمی کنند. در پاسخ به کسانی که عقل گرایی(اولویت دادن به عقل) را درست می دانند، به نظرم این اشاره کافی است که بسیاری از عقلا و محققین بزرگ با تکیه بر عقل وجود خدا را قبول ندارند. مهاتما گاندی(پیامبر صلح) که در عقل او تردید نمی توان کرد، پرستش گاو را معقول ترین امر می داند و متعجب است که چرا کسانی گاو را مقدس نمی دانند، برخی عقلای معاصر پرستش شیطان را بهترین نتیجه گیری عقلی می دانند و کتاب مقدس شیطان را تالیف می کنند و حتی متفکرین اسلامی عقل گرا نیز در نتیجه گیری های خود آنقدر دچار اختلاف هستند که می توان از اختلافات آنان کتاب ها تالیف کرد! دکتر سروش و بسیاری از دیگر محققین وجود جن را به دلیل تعارض با عقل رد می کنند و محقق دیگری برای استواء خداوند بر عرش(مذکور در قرآن) 1001 تاویل عجیب و غریب ارائه می دهد چون معتقد است همه چیز باید با عقل او سازگار باشد(تفسیر المیزان). برای فهم کامل این مسئله مطالعه کتاب "درء تعارض العقل و النقل" نوشته شیخ الاسلام ابن تیمیه را توصیه می کنم.
4. به عنوان مطلب پایانی تر! تاکید می کنم که ذکر این مطالب به معنای درست بودن مطلق همه اعتقادات اهل حدیث و کامل بودن نحوه اجتهاد علما نیست(اگر چنین بود دنیای اسلام در چنین وضعیتی به سر نمی برد). اما مطالب ذکر شده در بحث مذکور، ناشی از عدم تخصص است و انتقادات مطرح شده و راهکارهای جایگزین ارائه شده دارای اشکالات و اشتباهات اساسی است.
پی نوشت: در قسمت نظرات، از میان هزاران نظر ذکر شده!!، یکی از خوانندگان از من خواسته است توضیح دهم چرا مطالب وبلاگم این قدر بی ربط و بدون موضوع و ساختار مشخص است. در پاسخ باید گفت ظاهرا خواننده عزیز هنوز معنای "وبلاگ" و کاربرد آن را به درستی نمی داند!(این که این پی نوشت چه ربطی به مطلب پی نوشته شده! داشت را خودم هم نمی دانم!)
والسلام علی من اتبع الهدی.              

محمد بی نام

مطلب مهم!

با سلام و عرض ادب و ارادت و محبت و بوی خوش آشنایی، و ضمن تسلیت به مناسبت شهادت برخی بزرگان که خیلی مسئله مهمی است و ما باید بیشتر و بیشتر به آن بپردازیم، و متاسفانه بسیاری از افراد سودجو و منافق و مزدور و غیره اصلا به آن اهمیت نمی دهند، و عرض تبریک به مناسبت ورود ریاست محترم جمهور به سنگال، و عرض تسلیت شدید و اظهار همدردی با مصیبت دیدگان به مناسبت مصدومیت رونالدو، و آرزوی شفای عاجل برای این بازیکن تاثیرگذار دنیای فوتبال، آدم باید مواظب سلامتی خودش باشد و ما به همه عزیزان فوتبالدوست توصیه می کنیم که در زمین فوتبال مراقب خود باشند تا خدای نکرده به عاقبت مخوف این بازیکن دچار نشوند، و همچنین عرض تبریک به مناسبت پیروزی هسته ای جمهوری اسلامی، و آرزوی پیروزی های هسته ای و غیر هسته ای هر چه بیشتر برای کشورمان، و ضمن عرض تسلیت به مناسبت صدور قطعنامه ظالمانه شورای امنیت که باردیگر خودفروخته بودن اعضای خبیث این شورا را به اثبات رساند، و ضمن عرض تبریک به همه خانواده ها به مناسبت هایی که ممکن است برایشان پیش آمده باشد، و تسلیت به بقیه خانواده ها به مناسبت مناسبت هایی که احتمالا برایشان پیش آمده است، و تاکید بر اینکه چقدر مهم است آدم اول مطلب مهمی که می خواهد بنویسد با دیگران همدردی کند و در شادیشان شریک شود و به احساساتشان احترام بگذارد......... یادمان رفت چه مطلب مهمی میخواستیم بنویسیم!  


محمد بی نام

داستان ترسناک

ماشین کنار جاده ایستاد. زوج جوان از ماشین پیاده شدند و نگاهی به جنگل انداختند. درختهای جنگل به شکل مرموزی داشتند تکان می خوردند، گویا داشتند به زوج جوان اخطار می دادند که نزدیکتر نروند. زن که به نظر کمی ترسیده بود، به شوهرش گفت: بیا بریم یه جای دیگه، اینجا ترسناکه! مرد گفت: ترس؟ ترس اسم وسط منه! زن با خودش واگویه کرد: ایرانیا که اسم وسط ندارن! اون مال فیلمای ترسناک خارجیه! ناگهان صدای مرد که داشت وارد جنگل می شد رشته افکارش را پاره کرد: حکیمه بیا دیگه، من رفتما! زن در حالی که رشته افکارش را گره می رد با التماس گفت: بمونی! بمونعلی جان! نمیشه نریم اون تو؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد: نه! نمیشه! بیا دیگه.
 
چند ساعت بعععددددددد(با لحن ترسناک بخوانید!)
 
حکیمه با وحشت به بمونعلی نگاه کرد و گفت: یعنی چی؟ مطمئنی اشتباه اومدیم؟ ماشینه همینجا بود که؟ بمونعلی پاسخ داد: آره بابا! مسیرمون تا اینجاش ظاهرا درست بود، ولی می بینی که ماشینی در کار نیست. باید برگردیم از یه راه دیگه بریم. زوج جوان برگشتند و در حالی که با وحشت به اطراف نگاه می کردند به داخل جنگل رفتند، و ناگهان هیولا را دیدند! هیولا خیلی وحستناک بود! 14 شاخ روی سرش داشت و 4 چشم و 3  دماع داشت. با قهقهه ای مهیب گفت: اسیبو نالن بالا قلابتی بیال مانلمب سیباتولی! بمونی با ترس گفت: می بخشید، داستان ایرانیه، اگه میشه فارسی حرف بزنید. هیولا با شرمندگی صدایش را صاف کرد و دوباره قهقهه زد و گفت: خیال کرده بودید می توانید از این جنگل به این راحتی خارج شوید؟! بمونی تازه متوجه شرایط خطرناک موجود شد! کمی فکر کرد و ناگهان بیاد آر پی جی هفتی افتاد که همیشه برای احتیاط در کیف پولش مخفی می کرد! آر پی جی را در یک لحظه از کیفش در آورد و با دقت تمام نشانه گیری کرد و فریاد زد بگیر اس هو... نه چیزه یعنی پلید کثیف! موشک با سرعت به سمت هیولا پرواز کرد.... و از کنار سر او عبور کرد و به یکی از درختها برخورد کرد. هیولا با نگاهی پیروزمندانه به سمت زوج جوان آمد و آن دو را خورد!

 

پی نوشت: متاسفانه داستان به قدری وحشتناک و هیجانی بود که ما جوگیر شدبم، این هیجان و جو ما به بمونی عزیز هم سرایت کرد و ایشان دستپاچه شد و نتوانست خوب نشانه گیری کند و در نتیجه به لقاءالله پیوست، و ما امکان ادامه دادن داستان و درگیر کردن شما در دیگر ماجراهای جذاب و ترسناک این زوج جوان را پیدا نکردیم.  اما از این داستان کوتاه چند نتیجه اخلاقی می گیریم. اول اینکه به جنگلی که درختهایش تکان های مرموز می خورند وارد نشویم. دوم: وقتی این قدر خلاقیتمان زیاد بود که در کیف پول کاراکتر اصلی داستان، آر پی جی 7 مخفی کردیم، حداقل چند گلوله اضافی هم کنارش جاسازی کنیم تا به چنین سرنوشت مخوفی دچار نشود! سوم : سعی کنیم به توصیه های همسر دلبندمان گوش فرا دهیم! چهارم : توصیه های ایمنی را جدی بگیریم! (البته اگر منصف باشید فیلمنامه ما از بسیاری از فیلمنامه های ترسناک هالیوودی با ارزش تر بود. نبود؟!)       


محمد بی نام

شرح شعر ۱

امروز تصمیم گرفتیم برای کمک به یکی از هنرهای در حال احتضار فعالیت کنیم و یک شعر فولکلور را شرح دهیم. از آنجایی که اشعار فولکلور معمولا غلط انداز هستند و ظاهرا معنای عمیقی ندارند در حالی که دارای معانی بسیار پیچیده و عمیقی هستند، تصمیم گرفتیم برای نمونه به شرح یکی از این اشعار مبادرت نماییم. به امید اینکه این حرکت انقلابی ما بشریت را از خواب بیدار کند.

1. آهای دختر چوپون : شاعر با به کار بردن لفظ "آهای" در ابتدای شعر، خواسته است نشان دهد که معشوقه اش فهم و شعور درست و حسابی ندارد و  لیاقتش همان است که با کلمه "آهای" ندا داده شود. همچنین به ما می فهماند که چه بدبختی ها که نکشیده است و چه مصائبی که متحمل نشده است و اشاره می کند که برای به دست آوردن دل معشوق، استخوان های افقیش عمودی شده اند! البته برخی محققین معتقدند به کار بردن این لفظ در ابتدای جمله معنایی کاملا معکوس دارد، و آن این است که خود شاعر فهم و شعور درست و حسابی ندارد و نمی داند چطور معشوقه اش را صدا بزند و از غم روزگار شکوه کند. و همچنین نشان دهنده بدبختی معشوقه فلک زده شاعر است که از بین این همه آدم معمولی و مودب گرفتار اینچنین شاعر بی ادب و نفهمی شده است و حتی برخی دانشمندان و پژوهشگران پا را فراتر گذاشته و مدعی شده اند که این لفظ به پیشنهاد معشوقه مورد نظر در ابتدای شعر قرار داده شده تا نشان دهنده دردها و زجرهای او باشد.

دقیقا نمی توان تعیین کرد مقصود شاعر از "دختر چوپون" چیست. این که معشوقه او دختری است که کارش چوپانی است، یا دختر یک چوپان است، با چوپانی است که دختر یک چوپان دیگر است؟ حتی برخی محققین ذکر کرده اند که احتمالا به کار بردن لفظ "چوپون" در ادامه شعر نشانه دیگری است از شکوه های شاعر از ریخت و قیافه و فهم و درک معشوقه اش و لفظ چوپون اینجا مجاز است. مانند این که شما کسی را صدا زده و بگویید: "اوی مرتیکه!" این فرضیه دارای یک اشکال اساسی است و آن این که شاعر در ادامه به دشت و دمن و صحرا و چارقد گلدار و غیره اشاره کرده است، و بعید است که همه این اشارات، مجازی باشد. از بین فرضیه های مطرح شده به نظر می رسد منطقی باشد اگر بپذیریم که پدر معشوقه شاعر چوپان است و دختر نیز به تبعیت از پدر چوپانی می کند. بیت : پسر کو ندارد نشان از پدر ... .

2. آهای دختر چوپون : تکرار مصراع اول توسط شاعر سبب بروز اختلافات بسیاری بین محققین شده است. گروهی معتقدند تکرار در اینجا نشانه ای است از تاکید شاعر بر شکوه های توهین آمیزش در مصراع ماقبل و اینکه معشوقه اش چنین است و چنان است و غیره. اما گروه دوم در جهت عکس معتقدند که شاعر احتمالا در زمینه ریاضی مطالعاتی داشته است و خواسته است به این ترتیب مصراع منفی اول را با استفاده از این مصراع مثبت کند. فرضیه دوم دارای ضعفهای بسیاری است، از جمله اینکه شاعر اگر ریاضی بلد بود وضعیت مالیش را محاسبه می کرد و به جای گفتن چنین شعرهای درپیتی(که برای شرح دادنش ما باید برطرف شویم!) به افتتاح فروشگاههای زنجیره ای یا شرکتهای هرمی می پرداخت. فرضیه دیگری که مطرح می شود این است که شاعر به دلیل نبود قافیه و برای پرهیز از به جفنگ آمدن مصراع را تکرار کرده است، اما این فرضیه نیز خودش را رد می کند، چرا که شعر شاعر هم اکنون به اندازه کافی جفنگ هست و بعید است به هر شکلی از این جفنگ تر شود! لازم به ذکر است که در بعضی نسخه ها مصراع دوم "آهای دخمل چوپون" ذکر شده است که اگر این یکی درست باشد می توان گفت شاعر خیرسرش کمی خلاقیت هم داشته است!

3. دل دیوونمو کشوندی تو دشت و بیابون : مشخص نیست چرا شاعر به مسئله ای بدیهی مانند دیوونه بودن دل خود اشاره کرده است. اما در مورد مقصود شاعر از "کشوندن" دانشمندان هنوز به نتیجه قطعی نرسیده اند. گروهی معتقدند کشوندن دل نوعی ورزش باستانی بوده که در آن دل ورزشکار به نواحی مختلف حمل می شده و ورزشکار تلاش می کرده در این مدت زنده بماند. اما چون شاعر به دیوونه بودن دل خود اشاره کرده و از آنجایی که دیوانه ها ورزش باستانی انجام نمی دهند، بعید به نظر می رسد این نظریه درست باشد. اشاره شاعر به "کشونده" شدن دلش در دشت و بیابان توهین آشکار دیگری است به معشوقه اش، شخصیت والای زن در طول تاریخ، مولانا فاطمه رجبی و قدوتنا عشرت شایق و غیره! شاعر به این ترتیب یک بار دیگر معشوقه اش را تحقیر می کند و به یاد او می آورد که چگونه در دشت و بیابان با سگ گله و گوسپند و علف دمخور بوده است و حالا که روزی دوبار کلاس آیروبیک می رود و شبها بدون ماسک ماست لالا نمی کند و هفته ای 3 بار دماغش را جراحی پلاستیک و نایلون و آلومینیوم می کند، نباید گذشته ها را از یاد ببرد و زیر سرش بلند شود!

4. از این سو... به اون سو... : اشاره زننده شاعر در این نقطه مهم از شعر، مناقشات بسیاری را بین دانشمندان و محققین و کارشناسان و غیره برانگیخته است. اکثر دانشمندان معتقدند که اشاره شاعر در اینجا به اجرای حرکات موزون یا "از این سو به اون سو رفتن" است و این نشان دهنده اوج گمراهی و خباثت شاعر مورد نظر است! اما برخی محققین ضمن مخالفت شدید با این اتهام ادعا می کنند که مقصود شاعر تنها جابجا شدن از این سو به آن سوی دشت و بیابان است و اشاره او تنها به سختیهایی که برای به دست آوردن دل معشوقه بی فرهنگ و چوپان صفتش کشیده است! هر دو فرضیه دارای دلایلی قوی است و از آنجایی که از نظر ما هرکسی متهم است مگر این که خلافش ثابت شود، فرضیه اول منطقی تر است!!

ادامه شرح در فرصتهای آینده.        


محمد بی نام

طلوع دوباره ما(آرماگدون وبلاگی!)

از آنجایی که برخی ها(همان بعضی ها) خیلی اصرار کردند که ما مجددا به نورافشانی بر جهان بپردازیم و بشریت را از فیض انوار روحانیمان محروم ننماییم، و از آنجایی که خودمان هم کمی عقده ای شده بودیم و مدتی بود که تخلیه نشده بودیم، و از آنجایی که وبلاگ ما از روز اولش هم بازدیدکننده ای نداشت، و از آنجایی که دلایل متعدد دیگری وجود دارد که به دلایل سیاسی امنیتی اجتماعی اقتصادی فرهنگی جنسیتی و هرمنوتیکی از ذکر آن معذوریم و و از آنجایی که دلایل دیگری وجود دارد که ما نمی دانیم، و از آنجایی که دلایلی هم هست که اصلا وجود ندارد، ما تصمیم گرفتیم که مجددا به حول و قوه الهی طلوع نماییم، و از آنجایی که خودمان هم ربط دلایلمان را به هم نفهمیدیم و از آنجایی که بعید می دانیم کسی ربط دلایل ما را به یکدیگر فهمیده باشد، برای امروز کافیست!

محمد بی نام

فلسفه ازدواج و كنترل جمعيت

امروز داشتم به فلسفه كلي و مبنايي ازدواج فكر مي كردم. البته تجربيات عملي من در اين زمينه مساوي صفر است، چرا كه هنوز كسي حاضر نشده ريسك زندگي كردن با موجود عجيب و غريبي مثل مرا بپذيرد! اما بالاخره هركسي در اين زمينه مطالعات و نظرات و غيره هايي! دارد. معمولا در ممالك اسلامي وقتي مي خواهند هدف ازدواج و تشكيل زندگي را توضيح دهند، چند پارامتر اصلي را چنين ذكر مي كنند: توليد نسل، برآورده كردن نيازهاي جنسي، جلوگيري از ترويج فساد، كمك به ساختن آينده براي جامعه و اينا!. هميشه وقتي اين بحث از ديد اسلامي آن مطرح مي شود جوانهاي تحصيلكرده و روشنفكر با آن مخالفت مي كنند و معتقدند اين خيلي متحجرانه است كه ما فقط فكر توليد بچه و برطرف كردن نيازهاي جنسي باشيم و اين وحشيانه است و نشان از بي احساسي و بربريت و غيره است! نگاه روشنفكري و شايد به نوعي شاعرانه تر به قضيه، كامل كردن شخصيت و لذت بردن از عشق و تفاهم است. من وقتي به اين دو نگاه فكر مي كنم، تفاوت را تنها در شيوه بيان مي بينم! در واقع، وقتي كسي مدعي مي شود كه هدف از ازدواج توليد نسل نيست و برطرف ساختن نيازهاي جنسي(به عنوان يك غريزه طبيعي بشري) هم چندان مهم نيست، فقط حاضر نيست از ديد قانوني و حقوقي به اين مسئله نگاه كند و مسئله را به شكلي احساسي مي بيند. وقتي به ازدواج بدون تعارف و كاملا صريح و ساده نگاه كنيم، مي بينيم كه ازدواج بدون داشتن ارتباط جنسي و برطرف كردن آن ممكن نيست! تا حالا ديده ايد زني با يك مرد كاملا ناتوان از لحاظ شهواني ازدواج كند؟! يا مثلا ديده ايد زن و مردي با هم ازدواج كنند با اين شرط ضمن عقد كه هيچ رابطه جنسي با هم نداشته باشند؟! رابطه جنسي هم قسمتي از ازدواج است، و بسيار هم مهم است. روانشناسان خانواده معمولا در كتب و نظراتشان يك مشكل بسيار مهم بين زن و شوهر را اين مي دانند كه طرفين شيوه درست برقراري رابطه جنسي را نمي دانند و قادر نيستند طرف مقابل را ارضا كنند. بسياري اوقات اين مشكل منجر به جدايي هم مي شود. نكته ديگري كه در كتب مربوط به اين مسائل مي توان يافت اين است كه ارضا نشدن نياز شهواني فرد به شيوه درست آن، باعث بروز مشكلات روحي و شخصيتي فراوان مي شود. نمونه هايي مانند بيزاري از جنس مخالف، افسردگي، بي ارادگي، تزلزل و عدم ثبات شخصيت و رفتار. از طرف ديگر، توليد نسل هم يكي از پايه هاي مهم ازدواج است. چند مورد مي توان پيدا كرد كه زن و مردي به خاطر بچه دار نشدن از هم جدا شده اند؟ حتي در اروپا و آمريكا هم چنين مواردي يافت مي شود. در عين حال، اگر خانواده اي صاحب بچه نشود، يكي از مهمترين اركان تشكيل دهنده خانواده كم است. خانواده اي كه پدر و مادرش تربيت كردن و بزرگ كردن بچه را تجربه نكنند، و داشتن فرزند را احساس نكنند، مطمئنا نقص مهمي دارد.

با اين اوصاف، نگاه هر دو گروه به اين قضيه، فقط از دو زاويه متفاوت و با بياني متفاوت است، وگرنه اصل قضيه تقريبا يكي است و تفاوت چنداني بين آنها نمي توان يافت.

از آنجايي كه من مقداري مرض سياست زدگي هم دارم و نمي توانم مثل بچه آدم يك بحث اجتماعي را مطرح كنم، اين وسط اشاره اي هم مي كنم به سخنان احمدي نژاد درباره توليد نسل. اگر منظور احمدي نژاد آنگونه كه غلامحسين الهام مي گويد اين باشد كه "كنترل جمعيت مسئله مهم و حياتي براي ايران نيست"، بايد گفت كه اين بار احمدي نژاد نكته خوبي را مطرح كرده و واقعا هم كنترل جمعيت جاي بحث و نقد بسيار دارد و الزاما مسئله اي مثبت و درست نيست. حالا اين كه اين نظريه را آقاي احمدي نژادي مطرح كرده كه معمولا تئوري هايش باعث بحث و جنجال و خنده و تفريح مردم مي شود، دليل نمي شود كه بلافاصله آن را رد كنيم و نطريه عكس را بپذيريم.

 

تا بعد!   


محمد بی نام

پيشنهادات سازنده

در راستاي الحاق سازمان مديريت و برنامه ريزي به استانداري ها و و با توجه به فعاليت هاي بسيار مفيد دولت فخيمه، پيشنهادات زير جهت ملاحظه مسئولين محترم به سمع و نظر و غيره مي رسد:

- همه بانك هاي كشور در صندوق مهر رضا ادغام شوند. به اين ترتيب براي دادن وام ازدواج هيچ مشكلي نخواهيم داشت و ملت مي توانند ۱۰۰ ميليون ۱۰۰ ميليون وام ازدواج بگيرند.

- كليه كارخانه ها و واحدهاي صنعتي و تجارتي كشور زير مجموعه سپاه شوند تا سپاه مجبور نشود براي گرفتن قراردادهاي مختلف از دست رقبا خودش را جر بدهد و رقبا تبديل به رفقا شوند! همچنين نيازي به صرف هزينه براي برگزاري مناقصه هاي فرمايشي هم نيست و همه پروژه ها اتوماتيك به سپاه واگذار مي شوند.

- مجلس شوراي اسلامي در وزارت كشور ادغام شود و نمايندگان مجلس به عنوان كارمندان وزارت كشور انجام وظيفه كنند تا لايحه ها و طرح هاي دولت به سرعت تصويب شوند و اينقدر وقت براي بررسي بيخود لوايح دولت صرف نشود.

- قوه قضائيه در وزارت دادگستري ادغام شود تا تعقيب مخالفين فضول و به دردنخور دولت سريعتر انجام شود و آقاي شاهرودي هم از صحبت هاي بيخود و بيجهت معاف شود!

- مجمع تشخيص مصلحت نظام با عنوان وزارت مصالح(ترجيحا ساختماني!) زير نظر دولت انجام وظيفه كند تا اختلافي بين دولت و ديگر نهادها پيش نيايد و اگر هم پيش آمد به سادگي حل! شود. 

- بيت رهبري هم در كاخ رياست جمهوري ادغام شود تا رهبر مجبور به دادن اين همه راهكار براي هدايت مملكت نباشد و رئيس جمهور به راحتي كار خود را انجام دهد!

- يك چند تا ادغام ديگر هم در ذهنم بود كه يادم رفت! ببخشيد!

تابعد.

 


محمد بی نام

شلم شوربا!

ممكلت ما در راستاي پيشرفتهاي فوق العاده اي كه كرده است، در حال حاضر دقيقا مصداق عنوان مطلب امروز من است! به نمونه هايي از اتفاقات فعلي مملكتمان توجه فرماييد:
- آقايان هاشمي رفسنجاني و محسن رضايي در هفته دفاع مقدس از بس بيكار بودند گير دادند به اين كه مقصر پايان جنگ چه كسي بوده است و چرا آتش بس شده است و... . اول آقاي رفسنجاني طرف مقابل را متهم به بي كفايتي و غيره كرد و بعد محسن رضايي از بيخ تكذيب كرد و گفت فرافكني شده است و غيره! و بعد آقاي رفسنجاني خيلي عصباني شده و نامه محرمانه امام را منتشر كرد و مقامات و دلسوزان نظام داد و فغان برآوردند كه آخ بي آبرو شديم و غيره! الان هم آقاي رضايي گفته است كه در آينده به بررسي بيشتر موضوع خواهد پرداخت و غيره! انگار اگر معلوم شود مقصر چه كسي بوده جنگ به سود ايران تمام مي شود!!
- سخنان مهدي كوچك زاده نماينده مجلس در مورد مفاسد اقتصادي :
مهدي كوچك زاده عضو كميسيون اصل نود مجلس شوراي اسلامي در گفتگو با خبرنگار بازتاب گفت؛ در بحث منابع طبيعي ما با مسئولان سابقي روبه‌رو هستيم كه از سال 75 تا سال‌هاي 81 و 82، زمين‌هاي وسيعي از منابع ملي را با ظاهر قانوني گرفته و به تصرف خود درآورده‌اند و متأسفانه، سند زمين‌ها و املاك مزبور هم به نام آنان صادر شده است.
طبق معمول همه مشكلات موجود مربوط به مسئولان قبلي است! به نظر مي رسد در طول تاريخ انقلاب ما، هيچكس مقصر نبوده است و هميشه مسئولان قبلي بي كفايت بوده اند! و بعد از رفتن هر مسئول معلوم شده است كه او بي كفايت بوده است!!
- الهام: هرگزغني‌سازي راتعليق نمي‌كنيم
ما بالاخره نفهميديم، اين مسئولان ما مي خواهند تعليق بكنند يا نكنند يا مشروط تعليق كنند يا مشروط تعليق نكنند!
- خلاصه خبري از بازتاب كه طبق معمول افشاگري كرده است:
در صورتي كه مسئولان اقتصادي كشور، در اسرع وقت، نسبت به برخورد با تخلفات ياد شده اقدام نكنند، «بازتاب»، جزئيات كاملي از اين پرونده، كه دو تن از اعضاي كابينه نيز در آن مقصرند، افشا خواهد كرد.
وقتي اين افشاگريها را مي بينم، واقعا خنده ام مي گيرد! تهديدها و خط و نشان كشيدن هاي بازتاب، هم خنده دار است و هم تاسف آور! ساده بگويم: وقتي جرات نداريد حرف بزنيد، واق واق نكنيد!!!
 
به نظر شما مملكتمان يك شلم شورباي كامل نيست؟!!
تا بعد.

محمد بی نام